![]() |
![]() |
|
| شاخه نبات |
|
ای صبا نکهتی از خاک ره یار بیار
ببر اندوه دل و مژده ی دلدار بیار نکته ی روح فزا از دهن دوست بگو نامه ی خوش خبر از عالم اسرار بیار تا معطر کنم از لطف نسیم تو مشام شمه ای از نفحات نفس یار بیار بوفای تو که خاک ره آن یار عزیز بی غباری که پدید آید از اغیار بیار گردی از رهگذر دوست به کوری رقیب بهر آسایش این دیده ی خونبار بیار خامی ساده دلی شیوه ی جانبازان نیست خبری از بر آن دلبر عیار بیار شکر آن را که تو در عشرتی ای مرغ چمن به اسیران قفس مژده ی گلزار بیار کام جان تلخ شد از صبر که کردم بی دوست عشوه ای زان لب شیرین شکر بار بیار روزگاریست که دل چهره ی مقصود ندید ساقیا آن قدح آینه کردار بیار دلق حافظ به چه ارزد به می اش رنگین کن و آنگهش مست و خراب از سر بازار بیار
|
|
+ نوشته شده در
پنجم آبان 1386ساعت 6 بعد از ظهر توسط فاطیما |
|
اگر ماه بودم به هر جا که بودی سراغ تو را از خدا می گرفتم
اگر سنگ بودم به هر جا که بودی سر رهگذار تو جا می گرفتم |
|
+ نوشته شده در
شانزدهم شهریور 1386ساعت 9 قبل از ظهر توسط فاطیما |
|
|
کلماتم را در جوی سحر میشویم لحظه هایم را در روشنی باران ها
تا برایت شعری بسرایم روشن تا که بی دغدغه بی الهام
در حضور باد این سالک دشت هامون با تو بی پرده بگویم که
تو را دوست می دارم تا مرز جنون |
|
+ نوشته شده در
سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 4 بعد از ظهر توسط فاطیما |
|
من اگر عاشق نباشم از خودم سیرم من اگر عاشق نباشم زود میمیرم |
|
+ نوشته شده در
نوزدهم آذر 1385ساعت 6 بعد از ظهر توسط فاطیما |
|
رها باش برای لحظه ای از حصار منیت ها .مگر بر تو حرام است کام گرفتن از جام خوبی ها؟ بخروش وبرقص و بسرای .تنهایی تنها زیبنده ی ذات اقدس خودش است. یکتا باش در عین با هم بودنها .هیچ فضیلتی نیست برایت در بهترین بودن در آغوش تنهایی.آفتاب باش و بتاب .شراره ی آتش و بسوزان صحرا باش و گل باران شو.ساحل باش و کنار بیا......... عاشق شو ..عشق ورزیدن خاصه ی ذات توست... علف هرزه مباش که هر جا روید گرد هر گل پیچد. شمع یک پروانه باش..گرد روی یک گل بچرخ . عشق هرزگی نیست.. هزار دل عاشق شو اما عاشق هزار دل مشو... شیفتگی پنهان دار تا تو را از جام بصیرت ها و معرفت ها نوشند آنگاه لایق انسانیت خواهی شد. وجودی با دوست بی قرار و با دوست بی قرار
|
|
+ نوشته شده در
نهم آبان 1385ساعت 8 قبل از ظهر توسط فاطیما |
|
می خواهم سفر کنم سفری از خاک تا افلاک چراکه هیچ چیز در این تبعیدگاه نفس افزون خواه مرا راضی نمی کند می خواهم شکوه از خود رستن را تجربه کنم مرغ جان را به پرواز در آورم وادی به وادی هفت خان را پشت سر نهم من سالک خردسالی هستم که تازه قدم در راه معرفت نهاده مرشدی می طلبم.......... هراس و هیجان در وجودم به هم آمیخته .....در جستجوی سیمرغم توشه ی اندکی دارم چمدانی که به اندازه پیراهن تنهایی من جا دارد............................ من رهسپار دیار نورم می خواهم غرق در نور شوم به چشمان اعتماد کرده ام! او مرا به بیراهه نمی برد باتمام کجبینی هایش...... از مناقب طریق جسم من آزرده اما روحم مصمم تر قدم بر می دارد هر چه پیش می روم جلوه ای بر من آشکار می شود از آن نور محض شوق دیدن دیار خوبان و مجمع مه رویان مرا بی قرار می کند در نور غرق می شوم اینجا وادی الرحمه است بوی خدا می آید............... و فرشتگان صف در صف. واین است شکوه رستن.. دیرنیست عزم سفر گیر سفری از خاک تا افلاک یک وضو با تپش پنجره ها سر سجاده ی مهر |
|
+ نوشته شده در
یازدهم اردیبهشت 1385ساعت 2 بعد از ظهر توسط فاطیما |
|
|
نگاه آغازیست برای با هم بودن برای به خاطر هم زیستن و از برای هم زندگی کردن. چه می کند نگاه که از ترس به دام افتادنش طاهرعریان تیغ پولادین بر آن می کشدچه رازیست نهفته در این نرگس جادو که پابند می کند دل را و مسخر می کند عقل را و از کف می دهد ایمان را هر چند دیدگانی که ایمان برد چشم فرشته خویان نیست بلکه دیدگان شیطان است حرف من چشمان معصوم پر فروغی است که شرم و حیا در آن می جوشد مروارید می بارد و جاری از محبت است که از گردشش خورشید جلوه گر می شود وشمس آسمان از شرم نگاهش به ابر پناه می برد. چه لذت عظیمی است پنهان در این نگاه آنگاه که با زبان بی کلام هر آنچه دل در خود مخفی دارد فاش می گویی هر چه را که زبان مخفی می کند نگاه فریاد می زند........ وقتی عاشقانه می پرستی آنچه اولین بار تو را به سجده می دارد چشمان گویای یار است نه چیز دیگر چشمانی که با دیدنش لرزه به اندامت می افتد و عاجز و ناتوان تسلیم نگاه پر نفوذش می شوی هر کس که دید روی تو بوسید چشم من کاری که کرد دیده ی من بی نظر نکرد آنچه شاعران و سروران سخن در کلام خویش بیشتر می ستایند وصف چشمان یار است و نگاه دل فریبش نه جز این..... مرا مهر سیه چشمان زسر بیرون نخواهد شد قضای آسمان است این و دیگرگون نخواهد شد پس بهترین چشمان را انتخاب کن برای همراهیت چون چشمها به تو دروغ نمی گویند رنگ چشمش را چه می پرسی زمن رنگ چشمش که مرا پابند کرد آتشی کز دیدگانش سر کشید این دل دیوانه را در بند کرد..........
|
|
+ نوشته شده در
بیست و نهم فروردین 1385ساعت 5 بعد از ظهر توسط فاطیما |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
بیست و هشتم اسفند 1384ساعت 12 بعد از ظهر توسط فاطیما |
|
|
+ نوشته شده در
بیست و هشتم اسفند 1384ساعت 11 قبل از ظهر توسط فاطیما |
|
|
آه که هنوز با به یاد آوردنش تب می کنم.وچشمان زخمی ام را خوناب اشک به آتش می کشد چشمانی که آنقدر چشم دوخته که از انتظار زخم شده چشمان زیبایی که روزی تجلیگاه مهر بود معصومیت چشمانی که برق نگاهش چون صاعقه فرود می آمد می لرزاند و به تپش می انداخت می شکاند و به آتش می کشید ای وای بر صیادی که خود صید شود............. اهل شکایت نیستم خود انتخاب کرده ام من با یاد زنده ام من به امید نفس می کشم و لذت دوباره دیدن است که این بید مجنون کهنسال را بر پا نگه داشته است وقتی خیلی دلتنگم به حافظ پناه می برم قسمش می دهم به قرآن و شاخه نبات ولی نمی دانم چه حکمتی است که هر بار فال می گیرم این غزل می آید: صلاح کار کجا و من خراب کجا ببین تفاوت ره از کجاست تا به کجا........... قرار و خواب زحافظ طمع مدار ای دوست قرار چیست صبوری کدام و خواب کجا؟ اولین بهانه دلتنگی تنها دلخوشی ام قلمم هست و تنها داراییم کتاب حافظ قلمم که از برای توست وصیت می کنم کتاب حافظم را نیز پیشکشت کنند قلبم نذر است نذر دوباره دیدنت بهترینم صدایم می زنند خدا نگهدارت. باد می وزد حافظ ورق می خورد ساقیان جام بر جام می کوبند رندان جامه ی زهد بر تن می کشند کمان ابروان تیر رها می کنند خوب رویان کرشمه می آیند دولت پاینده از راه می رسد...........حافظ می خواند: مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید اما من دیگر نفس نمی کشم. |
|
+ نوشته شده در
سیزدهم اسفند 1384ساعت 6 بعد از ظهر توسط فاطیما |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1386 شهریور 1386 اردیبهشت 1386 آذر 1385 آبان 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 |
| پیوندها |
|
فروغ حجره سرزمین هادی فرشته ای به نام نسرین شرح عشق علی کرکس خط شکن محسن حامد کاملیا چاپاریست |
|
RSS
|